قطعه ای از بهشت
همه زندگی اش انگار این است که بنشینی روبرویش چشم در چشمانش بدوزی.
برایش صحبت کنی و از رازهای مگوی مادرانه ات مقداری را فاش کنی...
او هم برایت قان و قون کند و جیــــــغ های خوردنی بکشد.
اینجا قطعه ای از بهشت است.
خانه مان را می گویم.
هیچ کس هم که دوستت نداشته باشد.
همه عالم هم که واگویه های شان نیش دار باشد با تو.
بیکارترین و بی استفاده ترین موجود هم که باشی؛
تنها و تنها وقتی بر بالین پسر 8 ماهه ات می روی.
با تمام اعضا و جوارحت از تو استقبال می کند.
با دست و پا زدن ها و لبخند و کرشمه هایش.
این جاست که اگر خورشید را در دست راست تو و ماه را در دست چپ تو بگذارند؛
دست از مادری کردنت بر نمی داری.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


قطعه ای از بهشت
